Sunday, November 23, 2008

از افشین تا افشین


درسته هر دوشون افشینن،هر دو کت و شلوار می پوشن، هر دو ژل می زنن و هر دو پنالتی دوم رو می دن کسی بزنه که اولی رو نتونسته بزنه ولی این کجا و اون کجا

Wednesday, November 19, 2008

چمدان را به کجا می بری؟


صبح بود....کار زیاد داشتم....نشستم و شروع کردم به نوشتن....یه لحظه از سر کنجکاوی رفتم یه نگاهی به خبرا بکنم ....یه لحظه چشام زد بیرون....بهت زده شدم....بغضم گرفت....یاد اون شادی کردن معروفش افتادم....یاد اون حرف زدن عجیب و غریبش....یادم اومد که قبل از اومدنش رابطه طرفدارایه پرسپولیس با باشگاشون چجوری بود....همه انگاری قهر بودن....اون که اومد همه چی عوض شد....دیگه لازم نبود تا دربیی باشه تا ورزشگاه پر بشه....دیگه همه بودن....دیگه همه نه تنها آشتی که حامی بودن....الان....الان دیگه من که نیستم....حتی اگه از سه تا جام یه جامم اضافه تر ببریم....کاری نداشتم به این که تیم رو قهرمان کرد....کاری نداشتم به این که تیمش دوباره اول می شه یا یک باره سیزدهم که برای اون فرقی نمی کرد که طرفش از بچگی تو تیم ملی بازی کرده یا اینکه حتی پینگ پنگم بازی نکرده....کاری نداشتم به رفتنا و اومدناش....که اون مرد سفر بود و تجربه....ولی این بار....دستش خالی نبود....که چمدونشم باهاش بود

Friday, November 14, 2008

شاهزاده ای از دیار ناجا


چقدر رمانتیک.... که یوهو شاهزاده رویاهات از آسمون بیاد و یه شاخه گل به آدم بده و سوارت کنه ببره اون بالاها